صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
به نام خدایی که آفرید مرا تا دوست بدارم تورا ..... میخوام بگم دوستت دارم نه به 21 زبان زنده دنیا بلکه با زبان قلبم......گوش کن....... {*** هوالجميل ***{ { او زيباست و زيبايی را دوست دارد{ {به او بگويد دوستش دارم. . . { {سلام . . . سلامی از فرش به عرش{ {سلام . . . از دلی که هميشه در انتظار ديدار است { {و بالاخره سلام از گوشه کوچکی از اين دنيای خاکی ، { {سلامی به کسی که هميشه . . . { {دوستش داشتم ، دارم و خواهم داشت .{ دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم اگه توی دنیا ۱۰۰۰۰۰۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا ۱۰۰۰۰۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا ۱۰۰۰۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا ۱۰۰۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا ۱۰۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا ۱۰ نفر دوستت داشتن بدون یکیش منم اگه توی دنیا کسی دوستت نداشت بدون : من مردم نشنو از ني، ني حصيري بي نواست
کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشي براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟ زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ هايي که در من نهفته است وحقيقتي که تو در وجودت داري در پي اختلاف نظر در مورد اينکه شب چهارشنبه سوري 22 است يا 29. روز 22 اسفند يوم الشک و از 22 تا 29 اسفند هفته ي وحشت اعلام شد داني زچه در پاي گل سرخ بود خار؟ از بس كه به گلزار شوق تو دويده andishidan be payane har chiz shiriniye gozarash ra talkh mikonad begozar payan tora ghafel gir konad dorost mesle aghaz نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند روزي حاكم ملا نصرالدين را احضار كرد . چون از دور پيدا شد حاكم به نوعي وانمود كرد كه انگار او را نمي شناسد و چون به نزديك او رسيد حاكم گفت : ملانصرالدين تو بودي كه مي آمدي ؟ من فكر كردم كه خري دارد مي آيد! ملانصرالدين گفت : جناب حاكم پيري است ، من هم از دور شما را مي ديدم فكر كردم كه آدمي آنجا نشسته! يه روز غضنفر داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا بهش مي گن: چرا دنده عقب ميري؟ مي گه:آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم. بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد مي گن: الان چرا دنده عقب مي ياي؟ مي گه: آخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم. * چاه مکن بهر کسي ، خسته ميشي دوم کسی....!!!! * ديگ به ديگ چيزي نمي گه....مگه دیگ زبون داره؟ * شلوار مرد که دو تا شد ، حال مي کنه.... * گر صبر کني ، زير پات علف سبز مي شه....(بعد ثواب می کنی) «چون ممکنه یه خری بیاد علف ها رو بخوره سیر بشه.» * گر صبر کنی خر آدم شود. * صلاح مملکت خويش ، رئيس جمهور داند..... * جوجه رو هروقت بشمري جيک جيک مي کنه..... * کر خر رو هر وقت از طویله بیرون بیاری تازست. * عيسي به کيش خود ، موسي به بندر عباس.... * کوه به کوه مي رسه ، ميّت رو زمين نمي مونه.... تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد تو اصفهان گدا رو از پولدر تو تهران دخترو از پسر!! به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟ در حیرتم از مرام این مردم پست/ این طایفه زنده کش مرده پرست/ تا هست به ذلت بکشندش به جفا/تا مرد به عزت ببرندش سردست ---------> تو اگه گفتی این بعنی چی؟ یعنی تماام دنیا یک طرف، تو یک طرف! وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم منت عشق از نگاه پر شرارت ميکشم ناز چندين ساله از چشم حقارت مي کشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم قلب مو بردي با خودت ، روياهام حلقه زدن به دورت به شوقت ، بردم از يادم شب تاريك رو ، با مهتابي ميشم مال تو . آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکن
پس هیچ دوستی ای نیز بی عیب نخواهد بود بارها دیدن گلبرگ های خشک در یک شاخه گل سرخ ما را به بیشتر گرامی داشتن گلبرگ های تازه سرخ رنگ وا می دارد در قلب دوستی میان ما احترام و عشقی ژرف به یکدیگر نهفته است پس همان گونه که شخصیت ما رو به دگرگونی و پیشرفت دارد
تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد آری تنها تو را می خواهم ...
بعضی ادمها عشق و دوست داشتن را افساری به گردن طرف مقابل میبینند و این بدترین نوع دوست داشتن است.شناعتی واضح که تقدس عشق را الوده میکند و به ذلالت میکشاند. عشق همراه شدن از روی تمایل است.سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن نه دامی برای به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیری به پای ازادی و پرواز... عشق باید بال پرواز باشد برای گذراندن زندگی نه شکستن بال دیگری که مرغ پروبال شکسته ای باشد اسیر در دام
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند به برگ گل نوشتم من تو را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست می دارم ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشاند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم ولی افسوس وصد افسوس زابر تیره برقی جست که قاصد را میان راه بسوزانید کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی رادوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
اگر آزادی با آ ی بی کلاه نوشته شود ٬ چه شود!
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.... من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور٬ در خشم٬ در مهربانی٬ در دلتنگی٬ در خستگی٬ در هزار همهمه دنیا٬ یکه و تنها بشناسد... من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ٬ هر نجوای کوچک٬ برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دل تو آفتابی است٬ یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است... ای بهانه زنده بودنم... من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو٬ باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد... همان طور عاشق٬ همان طور مبهوت و مبهم.... تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید... ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟ آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟؟ نه... هرگز... ولی... تو در عین ناباوری... او را برگزیدی... می دانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی... یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم: که هر روز دلم برایت تنگ می شود... روزهایی که تو را نمی بینم به آرزوهای خفته ام می اندیشم... به فاصله بین من و تو... هر روز به خود می گویم: کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم... کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم... تا ابد....
گل من گوش عزیزم گلدونت برات می خونه تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه می دونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود با تموم سادگی هاش واسه من اما قشنگ بود گل من رفتی و گلدون می خونه برات عروسک تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک! اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خوش نباشی نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره نکنه لگد شه ساقت زیر پای هر غریبه ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه نکنه یه وقت شکستی... آخ داره اشکام می ریزه... نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه....
زمانه بال وپرم بسته است.. کاری کن دلم گرفته.. تنم خسته است.. کاری کن نشان کوی تو را از خیال می گیرم تمام روزنه ها بسته است.. کاری کن مرا نشد که دمی در سفر بیاسایم شتابِ قافله پیوسته است.. کاری کن منم که زیرِ سرانگشت های تاریکم حروفِ فاجعه برجسته است .. کاری کن
بارها و بارها نوشتم اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز
« اولین روز عشق» نخستين ها بود ؛ تار و پود عشق بر قامت قلبم تنيده بودم و از هرچه خويشتن خواهي رميده بودم ؛ گام در راهي نهاده بودم که بر من بي منتها مي نمود و من چه بي پروا به سوي هيچ گام بر مي داشتم : هيچِ هيچ . باکي نبود و هراسي که عشق آنچنان بيم از من درربوده بود که تو گويي همه ناممکن را ممکن بودم و به هر کوره راهي مؤمن ... . ثانيه ها هم آغوش من در گذشتند و نيمه هاي راه رسيدند که راه را بازشناختم ، عشق را دريافتم و در معنا فرورفتم . با خود انديشيدم و خدا را ، جهان را ، انسان را و هر آنچه را که مي توان ديدن به تصوير کشيدم . اينک محصور نبودم ، پرنده بودم و ليک در قفس نبودم ؛ بر اوج پرگشودم تا دريابم هرآنچه را که هواي يافتنش مرا بدين دنيا کَشانده بود ... . اينک در پس روزها و شبها من هنوز هم در هواي رمز زندگي پرسه مي زنم ؛ مي دانم ، مي دانم ، هست بسيار که من نمي دانم ، اما سرخوشم که مي کوشم غايت انسان را بيايبم و نهايت زيستن را دريابم . باري ، باري هنوز هم آن نخستين ترانه ها با من است ، که آن از من است و چنين مي انديشم که بي نبودِ آن ، من نيز چنين که اينکم نمي توانستم بودن . گمان مي دارم که عشق را مراحليست و ايمان دارم که حتي آن نخستين هايش نيز - با همه خامي و ناپختگي اش - عاشق را زماني به کار آيد . ليک هماره آرزويي در سر مي پرورانم و به خداي خويش چنين مي گويم : الهی من ، يگانه بي انتهاي من ، هرآنکه عاشق نمودي و جام نهادش از شراب عشق لبريز ساختي ، به بي کرانگي ات که به او عشق حقيقي عطا کن .
نشکن دلی که با تو صادق و مهربونه
اگه صدا نداره نگو که بی زبونه مثل کبوتری که رو بوم تو نشستم چرا منو پروندی مگه ندیدی خسته ام نه التماس و گریه نه بغضمو شنیدی نه دحتی وقت رفتن فریادمو شنیدی چه پر غرور گذشتی از روی پیکر من برو ، دیگه شکسته تموم باور من **** پشت سرش آب میریزم یه دریا شاید پشیمون شه بمونه اینجا الهی بدونه هیچ فرودی ستاره بشه و بیاد به زودی الهی که تموم چشم به راه ها بیاد سفر کردشون از تو راه ها الهی که هیچ جا سفر نباشه هیچ چشمی منتظر به در نباشه
زندگي ادامه داره ...
حتي وقتي ما نباشيم
زندگي ادامه داره...
حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رو دست ديوار
زندگي ادامه داره...
حتي وقتي رو سنگ عادت ماها خاطره نداشته باشيم
زندگي ادامه داره ...
با منو تو بي منو ما زندگي صداش بلنده
پس بيا غزل نباشيم
بيا يك حرف سروده، بيا يك نغمه روشن
زندگي ادامه داره...
***
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم... در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شب آهنگ یادم آید تو به من گفتی :زین عشق حذر کن .لحظه ای چند بر این آب نظر کن. آب آیینه عشق گذران است .تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی چندی زین شهر سفر کن. با تو گفتم:حذر از عشق ندانم .سفر از پیش تو هرگز نتوانم... روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم .تو به من سنگ زدی........ من نرمیدم ...نگسستم.... باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم ! تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم ! حذر از عشق ندانم ...سفر از پیش تو هرگز نتوانم. اشکی از شاخه فرو ریخت. مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت. اشک در چشم تو لرزید .ماه بر عشق تو خندید.... یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم... پای بر دامن اندوه کشیدم. نگسستم...نرمیدم! رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذر هم .......................... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
سازنده ترین کلمه "گذشت"است...آن را تمرین کن.
پر معنی ترین کلمه"ما"است...آن را به کار ببند. عمیق ترین کلمه "عشق"است...به آن ارج بده. بی رحم ترین کلمه "تنفر"است...از بین ببرش. سرکش ترین کلمه"هوس"است...با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه"من"است...از آن حذر کن. نا پایدار ترین کلمه "خشم"است...آن را فرو ببر. بازدانده ترین کلمه"ترس"است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه"کار"است...به آن به پرداز. پوچ ترین کلمه"طمع"است...آن را بکش. سازنده ترین کلمه"صبر"است...برای داشتنش دعا کن. روشن ترین کلمه"امید"است...به آن امیدوار باش. ضعیف ترین کلمه"حسرت"است...آن را نخور. توانا ترین کلمه"دانش"است...آن را فرا گیر. محکم ترین کلمه"غرور"است...برای کسی بشکنش که ارزشش را داشته باشه. سست ترین کلمه"شانس"است به امیدش ننشین. بی احساس ترین کلمه"بی تفاوتی" است...مراقب آن باش. دوستانه ترین کلمه"رفاقت" است...از آن سو استفاده نکن. زیباترین کلمه"راستی"است...برایش ارزش قایل شو. زشت ترین کلمه"دورویی"است...یک رنگ باش......تورو خدا............................ ویران گر ترین کلمه"تمسخر"است....دوست داری با تو چنین کنند؟ موقر ترین کلمه"احترام" است...ارزشش را بدان. آرام ترین کلمه"آرامش"است...به آن برس. عاقلانه ترین کلمه"احتیاط"است...حواست را جمع کن! دست وپا گیر ترین کلمه"محدودیت" است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود. سخت ترین کلمه"غیر ممکن"است...وجود ندارد...مطمن باش. مخرب ترین کلمه"شتابزدگی"است...مواظب پل های پشت سرت باش! تاریک ترین کلمه"نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه"اضطراب"است...آن را نادیده بگیر. صبور ترین کلمه"انتظار"است...منتظرش باش. دیوانه ترین کلمه"خیانت"است...این را بدان دیوانه است و هر کاری ازش بر میاد. بی ارزش ترین کلمه"انتقام" است...بگذار و بگذر...
من در این جهان غریبم. من غریب هستم و در غربت تنهایی وحشتناک و سنگدلی وجود دارد که مرا به یاد سرزمین نا شناخته و افسونگری می اندازد.رویاهایم را مملو از ارواح می کند. من در میان خانواده و خویشاوندانم غریب هستم .هر گاه یکی از آنان را میبینم از خود می پرسم :او کیست و چه پیوندی با یکدگر داریم و چرا در کنار هم هستیم؟ من حتی با خود احساس غریبی می کنم . هر گاه زبانم سخن می گوید گوش هایم تعجب می کنند زیرا صدای من را نا آشنا میبینند. خویشتن خویش را خندان و گاه گریان و ترسو میبینم.از دست خود متحیر می شوم و روحم روح خود را زیر سوال می برد و من در انبوهی از مه ناشناخته می مانم و در سکوت مخفی می شوم . من با بدنم غریبم. هر گاه صورتم را در آیینه میبینم آثار نا شناخته ای را مشاهده می کنم و در چشمهایم چیز هایی را میابم که درونم از آنها بی خبر است. در خیابان های شهر قدم می زنم .جوانان پشت سر من راه می روند و فریاد می زنند که این مرد نابیناست .به او عصایی بدهیم .من نیز از آنان می گریزم و با دوشیزگانی روبه رو می شوم که می گویند:این مرد مانند صخره ها کر است .گوش او را از طنین غزل ها و آواز هایمان پر کنیم.گروهی میانسال میبینم که گویند:این مرد مانند گور ها لال و خاموش است بیایید تا زبان اورا درمان کنیم.با ترس آنان را رها می کنم . من در این جهان غریبم . من غریب هستم .شرق و غرب را زیر پا گذاشته ام اما زادگاهم را نیافتم و کسی را پیدا نکردم که مرا بشناسد یا به سخنانم گوش دهد . من در این جهان غریب هستم من غریب هستم و هیچکس زبان مرا نمی فهمد. در بیابان راه می روم و جویبار هایی را در سراب میبینم که از اعماق دره ها به سوی قله ها سرازیر می شوند!! و درخت های عریانی میبینم که در یک چشم بر هم زدن شکوفه و میوه میدهند و برگ هایشان زرد می شوند و می ریزند! پرنده هایی را میبینم آواز می خوانند و در حال پروازند اما ناگهان بالهایشان را می گشایند و بر زمین فرود می آیند و به صورت زنانی عریان با موهایی پریشان و گردن هایی دراز در می آیند و مرا با چشمانی خط کشیده با عشق می نگرند و با لبانی صورتی رنگ آمیخته با انگبین لبخند می زنند و دستهایی مرمری و نازک و معطرشان را به سویم دراز می کنند آنگاه مانند انبوهی از مه نا پدید می شوند در حالی که صدای خنده ی تمسخر آمیزشان در فضا میپیچد . من در این جهان غریب هستم . من غریب هستم و غریب خواهم ماند تا روزی که آرزوها مرا به وطنم باز گردانند....
عشق يعني با تو خواندن از جنون
خـيـال خـام پـلـنـگ مـن بـه سـوی مـاه جهيـدن بـود
زیباس درد قهوه افکند يک نگاه
سلام به همه ی دوستان
ممنون که سر میزنید بازم منتظر نظرای قشنگتون هستم که تا حالا از من دریغ نکردین پس نظر یادتون نره تا بتونم اون توری که شما میخواین بلاگم رو بسازم نظر یکا یکتون برام ارزشمند دوستتون دارم فعلا بای
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
من میرم واسه همیشه آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را ............................................................... ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟ ............................................................ بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك هاي تو نمي شود .......................................................... نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل........خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند .......................................................... داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست. آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست .................................................... در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد ................................................... آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد، رهگذري بود روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان ميكردم ميگويد: دوستت دارم
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم دست نوشته هایی از هم خدمتی عزیزم امیر مرشدی بوشهر - شهرستان دشتستان - بخش بوشکان - روستای طلحه در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .
نسیم راز تو را با من می گفت وقتی که آهنگ موسیقی را در پیرامون خانه ی خود شنیدی با خودت هیچ فکری نکردی؟ شب تاریک و خفه بود ، اما آن کس که در این تاریکی روی سنگی سخت نشسته بود و چنگ می زد من بودم با زبان موسیقی به تو راز دل می گفتم می گفتم : دالدارمن ، همه جا جز تو نمی بینم به هیچ چیز جز تو فکر نمی کنم اما ناگهان سپیده ی سنگ دل سر بر زد و مرا از کنار خانه ی تو راند. دوباره خاموش شدم آسمان تاریک بود. من و تو هر کدام روی زمین تنها بودیم و بسیار دور ازیک دیگر به سر می بردیم اما ناگهان عمر این جدایی به سر رسید. زیرا نسیم پیام بر ما شد نسیم راز تو را به من گفت و اکنون دنیا را بار دیگر هم چون بلوری شفاف می بینم که میان من و تو می درخشد ستارگان در آسمان بالا آمده اند . گمان داری که خودشان از نوری که بر ما می پراکندند بی خبر هستند؟ دلدار به من گفت : اگر بخواهی از بر من بروی ، برو، زیرا سوگندی برای من نخورده ای . هیچ پیمان وفایی با من نبسته ای . اصلا مردان باید بیش تر آزاد باشند. زیرا برای وفاداری آفریده نشده اند به راه خود برو . از کشوری به کشوری سفر کن ، در بستر یکی خستگی بستر آن دیگری را از یاد ببر. هر جا زن زیبایی دیدی دست در دستش گذار و با او راز شوق و هوس بگوی. هر جا از شراب تلخ سیر شدی ، سراغ باده ی شیرین برو. اگر هم وقتی رسیدکه لب های مرا از شراب شیرین تر یافتی ، به نزد من باز گرد من هم چنان در انتظار تو هستم همچنان در انتظار تو می مانم گلم
|
About![]()
رد پای نگاهت هنوز در عمق وجود من پابر جاست
Home
|